تبليغاتX
روزی بزرگ برای آزادی
و این فرو رفتن، فرا رفتنمان است...

زبان شاید بزرگترین خیانت ما، به ماست.

گنجاندن همه چیز در هیچ.

نمی توان از آن گریخت.

به دنبال ماست.

در وجود ماست...

در فکر ماست.

 

+ نوشته شده توسط من  | 

1.

آهای آقای دایره زن....

بزن در بزم من...

 

سقوط کرده ام در ژرفای تنهایی...

دست و پا زده ام برای رهایی از آن...

 

بزن ای دایره زن...

 

حتی من نیز صدایت را می شنوم...

بالا آمده ام...

چاهکن در ته چاه از روشنایی روز خبر ندارد،

می کند و می کند...

هنرش سقوط است و ماندن.

بدون تجسمی از روز،

بدون دانستن آفتاب...

 

2.

آی آدمها که بر ساحل رود نشسته اید

شاد و خندان...

بخندید و بخندید

که از شما هیچ بر نمی آید...

نه برای غریقی در دور دستها و نه

برای دوستی در کنارتان.

نه او شما را می بیند و نه

شما او را.

بخندید و بخندید

که از شما هیچ بر نمی آید...

آبی دریا

از آن شماست و

از آن او...

 

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.

خاطره را نمی توان از ذهن شست...مگر با آلودن آن به زشتی...

 

+ نوشته شده توسط من  | 

 

خاطرات گذشته مثل برق از جلوی چشمانم می گذرد

تمام روزهای خوب و روز های بد

و برترینشان بوی پاییز است در هنگام مدرسه رفتن

در اوج کودکی

بی دغدغه

آزاد و ماندنی

 

به تو فکر می کنم

ای من بیست سال بعد

در حسرت امروز

در فکر چه چیز هستی؟

بوی پاییز در دهه سوم زندگی

یا

چیزی دیگر

ماجراجویی دوران جوانی

یا

چیزی دیگر

رفاقتی کهنه و قدیمی

یا

چیزی دیگر

 

می دانم که می مانم

در انتظار آن روز

تا ببینم هر آنچه پیش آید….

 

----------------------------------------------------------

 

پ.ن.

معمای بزرگ زندگی انسان در هفتاد و هفت سالگی هم هیچ نیست. مسلما انسان با کهولت سن خواست هایش را محدود می کند. چه می دانم...شاید در آن زمان بزرگ ترین آرزوی زندگیم کشیدن یک نخ KENT® قدیمی بعد از یک فنجان چای باشد و بعد از آن خندیدن به شامورتی بازی های قلی...

+ نوشته شده توسط من  | 

 

سلام...

آهای اهالی دنیا...

با شمایم.

اهالی ادبیات...اکنون زمان نمایش است...بشتابید...

اهالی سینما...شما نیز فرصت جولان دادن را از دست ندهید...بشتابید...

و شما اهالی موسیقی...و ای صورت گران و معماران و رقاصان...درنگ مکنید...

اهالی هفت هنر... با شمایم.

 

اکنون زمان نمایش است...زمان اثبات خود...

من نیز با شما خواهم بود...در نمایش ابدیتان...

با آلتم در دست و آبی در دهان...

می خندم و می خندد...

پاک خواهیم شد همچون دیگران.

 

+ نوشته شده توسط من  | 

وقتی صبح با سر و صدای اهل خونه ناخواسته از جات بلند بشی...یه کم اعصابت میریزه به هم.

وقتی به جای صبحونه یه لیوان شیر ترشیده بخوری....خب بازم یه کم اعصابت میریزه به هم.

وقتی میای تو اتاقت که درس بخونی و می بینی که یه کاسه دوغ وسط کتابته...البته که بازم یه کم اعصابت میریزه به هم.

وقتی سرت رو میچرخونی و توی بالکن یه جسم خارجی می بینی و بعد از بررسی میفهمی کاندوم پر از کثافت همسایه بالاییه...خب ایندفعه یه کم بیشتر اعصابت میریزه بهم.

وقتی میری حموم و یه دست جلق تر و فرز میزنی، بعدش می خوای تف کنی به صورتت تو آیینه...بازم اعصابت یه کم میریزه بهم.

...این جور وقتها یه کم عصبانیت طبیعیه...خب حق تو اینه که عصبانی بشی.اما...

وقتی میری تو توالت و موقع شاشیدن چشمت به معاملت میفته... و یک لحظه خیلی خیلی خیلی کوتاه فکر میکنی که اون کاندوم توی بالکن شاید مال خودت بوده...نباید عصبانی بشی...تصمیم با تو نیست... 

----------------------------------------------------------------

پ.ن. 1

آقای قلی محترم چون به استقلال فکری رسیده و میخواد که نظرات بقیه رو برای خودش بی اهمییت جلوه بده (کله شقی ذاتی) نظرات وبلاگش رو بسته! من به نظرش احترام می زارم براش ارزش قائلم (حالا!). اما اینم باید بدونه که اگر یه جایی توی پستش به صورت سهوی و نحوی رید اونوقت نظراتی وجود نداره که کسی بهش تذکر بده (موضوع ایراد به دلیل اشتباه بنده حذف شد ولی در کل ریده!!). امیدوارم این بنده گمراه هم سر عقل بیاد...(ناگفته نمونه که ایمیل ایشون هنوز برای مصارف خاص توسط خودشون فیلتر نشده). زمانی هم که تصمیم گرفت رسانه بشه بهتره یه عکس سه در چهار روتوش شده از مرحوم گشششششاد نقی زاده سر در وبلاگش نصب کنه تا همه (با توجه به جوابیه آقای قلی گویا داره راه نقی زاده رو خیلی سریع تر از تصور ما طی می کنه)...

 

پ.ن. 2

این مدت به شدت دچار بحران شدم. عین یه پسر بچه 15 ساله که تازه میخواد طبیعت چرکین و کثیفش از جوش های توی صورتش بزنه بیرون و هر روز و هر روز توجهش به جهاز پایینیش بیشتر رو بیشتر میشه.حباب کودکیش کنار صورتش می ترکه و باید لگد بزنه زیر خرس عروسکی که هر شب باهاش می خوابه...منم دچار بحران شدم. بحرانی ارزشی که وقتی بیشتر روش فکر می کنم میبینم که یه زخم کهنه است. حالا چرک کرده و از وجودم داره تراوش می کنه...می نویسم تا یادم باشه که وجود داره.

 

پ.ن. 3

سه تا جمله دو ماه توی کله ام هر روز و هر روز تکرار میشه...بی هیچ دلیل موجهی...

آدم، آدم است.

نکراسف، نکراسف است.

آدم، نکراسف است.

ولی نمی خوام فراموشش کنم...

 

پ.ن. آخر

فکر کنم اون دوستی که شاهرخ در موردش حرف میزد همون پرهام خودمون باشه...آخه همون موقع تشریف گندش رو برده بود شیراز...ولی از اون بعیده که جوابش مثبت باشه و تو بیمارستان بمونه...میاد بیرون و همه رو به گه میکشه...

+ نوشته شده توسط من  | 

مردی که در ماداگاسکار می زیست،

شیفته آزادی و در حسرت آن.

در جوانی کوشید،

به موفقیت دست یافت،

پس موفق شد.

 

هزینه سفری ابدی به سویس را به دست آورد.

 

پس از چهل سال

به سویس رسید

و در شب اول

بدبختی که از بدبختی خود رنج می کشید را

آزاد کرد.

چون می دانست که در سویس

مجازات مرگی وجود ندارد.

 

پس به زندان رفت

و در سلولی کوچک و نیمه تاریک

تنها ماند.

 

هر روز در انتظارِ

چرخ دستی کتابدار

و

بسته سیگار او.

 

 

--------------------------------------------

پ.ن.

When a Man Lies He Murders

Some Part of the World

These Are the Pale Deaths Which

Men Miscall Their Lives

All this I Cannot Bear

To Witness Any Longer

Cannot the Kingdom of Salvation

Take Me Home?

+ نوشته شده توسط من  | 

شهوت عشق و عشق شهوت

و یا شهوت شهوت

و شهوت

...

عشق را فرو می نشانم

زمانی که عقل در اختیار شهوت است

و

شهوت را در

بستر عشق.

------------------------------------------------------------

پ.ن.

اضطراب عشق تنها در رختخواب است که فروکش می نماید و بس. (قلی)

+ نوشته شده توسط من  | 

 

من باب پیشرفت درسی و حفظ حرمت اسلامی:

 

قتل در ملاء عام و حفظ حرمت اسلامی با از بین بردن حرمت جان انسانی!

پشتیبانی مردم از "علما و روحانیون" در صفوف 80 درصدی آخوندها و سربازان در حال خدمت...

مرگ مشکینی و Pigs و سه روز عزای عمومی...

سینما چهار و برزیل و تری گیلیام یا 1984.5....

سقوط پل در آنسوی دنیا و زیر آوار ماندن مردم در شهر ری...

اندیشه ی فرار از جهنم و وابستگی به آن...ریسه رفتن کله پاچه در دیگ!

درس و درس و درس با وجود بی حوصله گی...

...

..

.

وقتی دیدم که دیشب همه ی فامیل تو خونه از دیدن فیلم ترکیدن سر دو تا بدبخت توی تصادف که بین موبایلها می گشت استقبال کردند (به بهانه عبرت شدن برای جوونها!!!)، پشم هام ریخت. با خودم فکر کردم واقعا دارم بین یه عده آدم روانی زندگی می کنم. چاره چیه؟ باید آدم مواظب کله خودش باشه!!!

 

------------------------------------------------------------

 

پ.ن.

دیشب بود یا پریشب... نمی دونم اما ایمان آوردم! به سجده افتادم و به جهالتم در این مدت پی بردم! الان هر روز سه ساعت مشغول عبادت می شم و به درگاه David Gilmour و Eric Clapton راز و نیاز می کنم! بلوز رو می پرستم!!!

+ نوشته شده توسط من  | 

رهایی از قید حماقت یا فرار به سوی زندگی...

 

آمدم.برای رسیدن به اینجا زجر کشیدم و رسیدم. به سوی زندگی خواهم دوید با آغوشی باز...هیچ راه بازگشتی نیست...مستقیم به جلو...در هم شکستن موانع و شکستن در انتهای مسیر...مرگ را در زمان خود باید پذیرفت...نمی توان همیشه از راه خروج اضطراری خارج شد مگر در زمان اضطرار.در غیر این صورت معنای خود را از دست می دهد...
+ نوشته شده توسط من  |