مردی که در ماداگاسکار می زیست،
شیفته آزادی و در حسرت آن.
در جوانی کوشید،
به موفقیت دست یافت،
پس موفق شد.
هزینه سفری ابدی به سویس را به دست آورد.
پس از چهل سال
به سویس رسید
و در شب اول
بدبختی که از بدبختی خود رنج می کشید را
آزاد کرد.
چون می دانست که در سویس
مجازات مرگی وجود ندارد.
پس به زندان رفت
و در سلولی کوچک و نیمه تاریک
تنها ماند.
هر روز در انتظارِ
چرخ دستی کتابدار
و
بسته سیگار او.
--------------------------------------------
پ.ن.
When a Man Lies He Murders
Some Part of the World
These Are the Pale Deaths Which
Men Miscall Their Lives
All this I Cannot Bear
To Witness Any Longer
Cannot the Kingdom of Salvation
Take Me Home?
ادامه مطلب
نوشته شده توسط من | لینک
|
